فرشته هاي كوچولوي من

تنهایی

- همیشه فکر میکردم که آدم خیلی مستقلی هستم و به هیچ کس وابسته نیستم. من چهار سال پیش برای مهاجرت به کانادا اقدام کردم و هنوز جوابی نگرفتم. وقتی با خودم فکر میکردم میگفتم: من که اگه برم محاله دلم برای ایران تنگ بشه.

امروز شرایطی پیش اومد که از صبح با سفیدبرفی تنها بودم. همسر جان که از چهارشنبه مسافرته و پسرک هم صبح زود با مادر شوهرم رفت خونشون. منم چون سفیدبرفی دیروز مریض بود و از ساعت دو بعدازظهر ددنبال دکتر دوا بودم و در ضمن فهمیده بودم که سفیدبرفی عفونت ادراری گرفته و ایضا" مادر شوهرم هم مهمون نهاری داشت از اراک، خلاصه حال نداشتم برم اونجا و موندم خونه. مامان و بابا هم دماوند بودن و خواهرم هم دنبال سمینار کنکور دخترش و برادرم هم دنبال بساط نامزدی و ...

عصر که شد دلم خیلی گرفته بود. سفید برفی رو گذاشتم تو کالسکه و رفتم بیرون یه قدمی زدم و یه نیم ساعتی هم توی حیاط خیلی خوشگلمون نشستم. بعد با خودم فکر کردم:

تنهایی تا وقتی حال میده که انتخابش کنی. ولی وای به وقتی که مجبوری تنها باشی. اونوقت غصه ی عالم میریزه تو دلت.

خلاصه حدود ساعت 8 خواهرم زنگ زد که بیا بریم در بند. منم از خدا خواسته باهاشون رفتم. بگذریم که بعد از دو ساعت و نیم ترافیک گیر کردن دست از پا دراز تر برگشتیم  دم خونه و غذا گرفتیم و همین پارک دم خونه نشستیم و خوردیم. ولی من واقعا" فهمیدم اگه یه روز از ایران برم دلم برای همه ی عزیزام تنگ میشه. مخصوصا" خواهر زاده هام.

ولی مطمئنم هنوز نمیتونم اون عزیزایی رو که از ایران رفتن درک کنم.

شاید هنوز آماده نیستم که کارم جور نمیشه.


- جمعه ی هفته ی پیش یعنی 24 خردادماه رفتیم برای برادرم خواستگاری. برادرم با وجود مخالفت های شدید خانواده ی ما برا ی ازدواج با دختر مورد نظرش پافشاری کرد و من برای اولین با ازت میخوام خداجونم که گند بزنی به تمام فاکتورهای منطقی که توی ذهن من وجود داره و اون دو تا با هم خوشبخت بشن.

خدا جونم لطفا" کمکم کن که توی این رودخونه ای که با منطق قوی میخواد ثابت کنه برادرم اشتباه کرده، من یکی غرق نشم و ایمان داشته باشم اونچه که تو میخوای درسته و بهترین برای اون آدم.

وقتی خاطرات مهربانو رو میخونم و میبینم این عزیز در اثر اتفاقاتی که براش افتاده چقدر قوی و بزرگ شده ، ایمان میارم که در هر مساله ای توی زندگی خیری نهفته است ولی ما فقط اشتباهات رو میبینیم بدون اینکه توجه کنیم چه درسهای با ارزشی به آدم میدن.

پس بهم کمک کن خودم و اعضای خانوادمو از این باتلاق نظرات و احساسات منفی بیرون بکشم و به تو اعتماد کنم. نمیدونم چرا روی خانواده ام خیلی تاثیر میگذارم بنابراین بهم کمک کن چون مسئولیت خیلی مهمی رو روی دوشم گذاشتی.


- امروز توی کامپیوتر داشتم فولدر عکس ها رو نگاه میکردم. دیدم خیلی از دوستای عزیزم که خیلی دوستشون دارم اسمشون شده یه فولدر و خاطراتم باهاشون داره تبدیل میشه به عکس. اونهایی که اینجا نیستن و فقط از طریق لیمیل و عکس و تلفن دیگه بهشون دسترسی دارم. سارا، سیما، پریسا و ژیلا و ...

شاید یه روزی فولدری به اسم من هم توی کامپیوتر عزیزان باز بشه.ناراحت

راستی میدونین دلم خیلی برای همتون تنگ شده .......

امشب شب دلتنگی ...

عزیز دلم، همسر عزیزم که خیلی دوست دارم ، هی منو ول نکن برو مالزی و چین و این صحبتا..

دلم برای تو بیشتر از همه تنگه. کاش این هفته زودتر تموم بشه و برگردی.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧ - دريا