فرشته هاي كوچولوي من

بیست و پنج زار

بچه که بودم عاشقانه پدرمو دوست داشتم. الان یکی از عزیزترین افراد زندگیم پدرمه. پدرم کارمند بانک بود. مادرم هم دبیر بود. هردو کار میکردن و ما هم چهار تا بچه بودیم. بنابراین زندگی سطح متوسطی داشتیم. تو این میان من که از بچگیم آدم دقیقی بودم و همیشه به حرفها و جر و بحث های مامان و بابا گوش میدادم، خیلی حواسم به بابا بود و یادمه بر خلاف خواهرهام هوای بابارو خیلی داشتم و تقریبا" هیچ وقت خواسته های مادی ام رو مطرح نمیکردم.

یادمه اون موقعها نزدیک عید که میشد از  طرف بانک به پدرم بن خرید از فروشگاههای زنجیره ای رو میدادن و ما هم معمولا" میرفتیم یه فروشگاه بزرگ که مثل اینکه اسمش فروشگاه کورش بود و بعد از انقلاب اسمش رو گذاشته بودن فروشگاه قدس. اون فروشگاه از چادر بزرگ سفید رنگی ساخته شده بود. وارد فروشگاه که میشدیم خواهرام شروع میکردن به خرید کردن ولی من همیشه آخر از همه خرید میکردم و همیشه حواسم بود که جوری خرید کنم که پول های بابا ته نکشه و جالب بود که خریدهام همیشه از بقیه بهتر در میومد.

اون موقعها یه مغازه نزدیک خونمون بود که خریدامونو از اون میکردیم. صاحب مغازه اصغر آقا نامی بود که آدم خیلی منصفی بود. یادمه یه روز با بابا رفته بودم اصغر آقا، بابام گفت: بستنی میخوای؟ گفتم: بله. بعد بابام یه بستنی گرفت و گفت: چقدر میشه؟ اصغر آقا گفت: بیست و پنج زار. من با خودم فکر کردم که بیست تومان و پنج زار پول بستنی بدیم؟ همون موقع گفتم: بابا پشیمون شدم، بستنی نمیخوام متفکر

حالا من وضع مالی خیلی خوبی دارم و امروز پسرم داشت با من بحث میکرد که میخواد بره باشگاه انقلاب برای کلاسهای تابستونی ثبت نام کنه و منم میگفتم که خیلی گرونه و ما صلاح نمیدونیم این پول رو بدیم. خلاصه داشتم پسرم رو نصیحت میکردم و از بچگیم براش میگفتم. عجب کار بیهوده ای کردم. اون هرگز نمیتونه و نباید مثل من باشه و چقدر احمقانه است که من فکر میکنم که اون باید مثل من فکر کنه.

به نظر من سخت ترین و لذت بخش ترین کار دنیا تربیت یه بچه است.

چند شبه پسرم شبها با من نماز میخونه و بعد از نماز هم ذکر میگه. نمیدونین چقدر با مزه نماز میخونه و چقدر هم موقع نماز خوندن وول میخوره. دلم میخواد وسط نماز بپرم ماچش کنم بسکه آقا شده.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧ - دريا