فرشته هاي كوچولوي من

گرگان

نبودم. رفته بودم گرگان. خونه یکی از دوستای عزیز و دوست داشتنی. روزای خوبی بود. توسکستان، زیارت، النگدره، بناهای قدیمی که بهنام روشون کار میکرد و دولت جدید طرحشون رو متوقف کرده بود. خونه ی باقری های و تقوی ها، و بالاخره رستوران حاج حسن  توی ساری با غذاهای خوشمزه که متاسفانه این روزا توی شهرستان ها کم پیدا میشه.

دفعه ی پیشی که گرگان بودیم حدود 6 سال پیش با یکی از دوستایی بودیم که حالا ونکوور اند. جاشون خیلی خالی بود.

دلم باز شد بخاطر رفتن به دامن زیبای طبیعت و بودن با دوستای خوب و هوای فوق العاده ی گرگان که مثل اینکه همیشه هم اینقدر خوب نیست و دلم گرفت بخاطر کشور زیبایی که اینچنین داره لحظه به لحظه نابود میشه و منم مثل بقیه فقط میتونم فرار کنم. دلم گرفت بخاطر این همه ثروت و ما آدمهای قدر نشناس.

اگه هیچ چیز در این دنیا تصادفی نیست چرا من ایرانی ام؟ چه درسی قراره از این قضیه بگیرم؟

بگذریم...

خدا جونم دارم فکر میکنم که همه جوره داری بهم حال میدی. دور و برم همه جور آدم پیدا میشه. آدمهای خوش قلب و مهربون، آدمای بدجنس و کینه توز، آدمایی که پر از عشقند و آدمایی که پر از کینه و نامهربونین. از همه مهمتر قدرت انتخابیه که به آدم میدی که کدومشون باشه. دلم میخواد بدونم وقتی مردم بقیه در موردم چی میگن. واقعا" من کدوم قسمت وجودمو زندگی کردم یا زندگی میکنم؟ نمیدونم ...شاید یه موقعها این وری یه موقعها اون وری ..

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧ - دريا