فرشته هاي كوچولوي من

دفتر خاطرات

يادمه از بچگيم علاقه ي خاصي به نوشتن داشتم. از حدود 10 سالگيم خاطراتمو مينوشتم. بعضي موقعها هم شعر ميگفتم. دفتر خاطراتم برام يه دنيا بود. تقريبا" 20 سالم بود كه يه روز بعد از يك سري اتفاقات كه برام پبش اومد، اونقدر عصباني شدم كه اومدم خونه و دفتر خاطراتمو پاره كردم.
از دست خودم حرصم گرفته بود.و نمي خواستم باور كنم كه اينقدر عاشق بودم، اينقدر ساده و صادق. مي خواستم بشم يه آدم ديگه. با خودم ميگفتم چرا همه ي آدمهارو دوست دارم؟ چرا به همه اعتماد ميكنم؟ چرا نميتونم جواب بديهارو با بدي بدم؟چرا؟؟؟ ميخواستم يه آدم ديگه بشم.
حالا ده سال از اون روزا گذشته و من بعضي موقعها به اون طوري كه اون موقعها بودم غبطه ميخورم. باورم نميشه اونقدر روان بودم و به هيچكس گير نميدادم.
من توي سالهاي گذشته مدتي اون روي سكه رو زندگي كردم. خواستم يه آدم ديگه بشم و شدم.
غافل از اينكه درون من هرگز تغيير نميكنه. چنان كه هستم، هستم.
حالا دارم سعي ميكنم كه دوباره همون آدم قبلي بشم منتها اين دفعه آگاهانه.
من اينبار نميخواهم آدمهارو دوست نداشته باشم. نميخوام بدون عشق زندگي كنم، يا بديهاي ديگران رو تلافي كنم. ميخوام خودم باشم . خود خودم.
ميخوام فرشته هاي كوچولومو همونطور كه هستن دوست داشته باشم. چراكه باور دارم خلقت خداوند هميشه كامل و بي عيب و نقص است.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦ - دريا