فرشته هاي كوچولوي من

دلم گرفته

    انگار امروز همه چیز خاکستریه.  منم خیلی خسته ام.  دلم میخواست همین الان یکی عاشقانه بغلم میکرد و میگفت دوستم داره و منم باور میکردم. ولی انگار افتادم ته یه چاه و آدمهای دور و برم هم از بالای چاه نگاهم میکنن.

دارم فکر میکنم اون آدمایی که تنها مسئولیت یه خانواده رو بدوش میکشن چقدر باید قوی باشن که کم نیارن. ظاهران من که این کاره نیستم.

امروزم بیشتر به دیدن آلبوم هام گذشت. نمیتونم بگم آلبومای قدیمی چون مال 8 یا 9 سال پیش بودن. عکسهای بچگی پسرکم که حالا اونقدر بزرگ شده که نمیتونم باور کنم که یه روزی مثل همین سفیدبرفی بغلش میکردم و بهش شیر میدادم. من این بچه را عاشقانه بزرگ کردم  و حالا احساس میکنم داره با من غریبه میشه.

چقدر زود روزا میگذره و چقدر زود نسل متفاوت جدید دیگه نسل قبلی رو قبول نداره. میدونم چیزی که الان دارم رو خواسته ام که داشته باشم ولی نمیدونم چرا دردم هم میگیره. الان خواسته ام فرق کرده ولی نمیتونم چیزی رو عوض کنم. نمیدونم. شایدم بشه دوباره شروع کرد. 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ - دريا