فرشته هاي كوچولوي من

عمو مسعود هم رفت

روز یکشنبه 11 فروردین 1387 عمو مسعود از دنیا رفت. باور کردنش برام خیلی سخته. طفلکی فقط 57 سالش بود. عمو مسعود شوهر خاله ام بود که یک قسمت بزرگی از خاطرات بچگی من رو همین خاله و دختراش برام میسازن. عمو مسعود آدم خیلی خوبی بود. درعین حال که عصبی بود خیلی دوست داشتنی و تاثیر گذار و خوش قلب بود. برای بچه هاش هم خیلی مایه میگذاشت. جوری که همین پنج ماه پیش خونشو که زمین بزرگی هم داشت خراب کرد و با یه نفر شریک شد که پنج تا واحد بسازه و سه تاشو بده به بچه هاش. الانم خاله ام توی یه خونه ی اجاره ای زندگی میکنه. بعضی وقتا فکر میکنم که حرص و جوش ساختن این خونه باعث شد سکته کنه. یادم میره که اینها همه اش وسیله است که آدمها تو روز موعود از این دنیا برن.

روز جمعه با آقای همسر رفتیم دیدن عمو مسعود. نمیدونم چرا اونروز دلم میخواست بغلش کنم ماچش کنم ولی جون بچه های برادرش اونجا بودن خجالت کشیدم و فقط دستشو گرفتم. اونروز من و آقای همسر کلی براش حرف زدیم که اصلا" ناراحت نباشه و این سکته باعث میشه بیشتر به فکر خودش باشه و سیگار نکشه و....غافل از اینکه قرار بود بره. درست شب قبل از رفتنش به بیمارستان خواب دیدم مرده. وقتی صبحش مامانم گفت سکته کرده و بیمارستانه گفتم خدارو شکر مرگ از سرش گذشت. آخه شب مردن دائیم هم خواب دیده بودم که مرده. ولی انگار قرار بوده بره.

 توی این سه روز من هر روز رفتم اونجا ولی بخاطر سفیدبرفی که همه جا مجبورم با خودم ببرمش و هیچ جا هم نمیمونه حداکثر یک ساعت موندم. تشییع جنازه هم نتونستم برم. ولی خیلی روحیه ام خرابه. دختر خاله هام خیلی بیتابی میکنن. اصلا" توی یه حالت ناباوری ان. بخصوص دخترخاله دومی ام که 22 اردیبهشت عروسی اش بوده و همه ی کاراشونم کرده بودن. خیلی سخته.اون اونقدر گریه میکنه که هیچ کس نمیتونه ساکتش کنه. من واقعا"حالم بد میشه بخصوص وقتی میبینم کاری هم نمیتونم بکنم.

تازه میفهمم چقدر کم طاقتم. شاید اصلا" وجود سفیدبرفی نعمتی بوده چون که واقعن تحمل مراسم تدفین رو نداشتم.

این روزا این قضیه باعث شده هر لحظه یادم باشه مه هممون توی این دنیا مسافریم. چقدر دنیا رو جدی میگیریم. انگار قراره تا ابد اینجا بمونیم. خدا دلم میخواد لحظات رو غنیمت بشمرم و تا میتونم عاشق باشم. دلم میخواد تا وقت هست به همه ی آدمهای دور و برم بگه که چقدر دوستشون دارم. ولی انگار بازم همون روزمرگی میاد سراغم.

امروز در کمال تعجب توی خونه ی خالم اینها دیدم که یکی از نزدیکان داره راجع به خونه معامله کردن و ... صحبت میکنه. یکی نیست بهشون بگه بابا اومدین معامله کنین یا اومدین به این خانواده ی داغدار کمک کنین. بابا نیائین بهتره. این روزا مرگ چقدر یقه ی بعضی ها رو زود میگیره.

تا وقت هست باید بگم که آقای همسر عزیزم با وجود همه ی بداخلاقی هات که امروز سر سیزده بدر بیرون رفتن در آوردی خیلی دوست دارم. یعنی عاشقتم وگرنه ...

البته میدونم هیچ وقت اینجارو نمیخونی.... 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٧ - دريا