فرشته هاي كوچولوي من

حلقه ی زندگی

امروز داشتم فکر میکردم که روزهام چقدر تکراری شده. انگار افتادم توی یک حلقه.

رسیدگی به بچه ... خوردن صبحانه ... رسیدگی به بچه ... کارهای خونه ... رسیدگی به بچه ... نهار ... رسیدگی به بچه ... رسیدگی به تکالیف پسرم ... پختن شام ... رسیدگی به بچه ها ... شام ... خواباندن بچه ها ... نظافت ... ...

یادمه وقتی پسرم کوچولو بود چقدر عصبی بودم از اینکه افتادم توی این لوپ. احساس میکردم دارم فرصتها رو از دست میدم و حسابی عقب افتادم. چقدر بچه داری برام سخت بود.

ولی حالا از لحظه به لحظه ی نگهداری از دخترم لذت میبرم. اصلا" انگار دوست ندارم بزرگ بشه. این روزا وقتی دستاشو میگیرم و بهش میگم "پاشو" کلی زور میزنه و خودشه یه ده سانتی میاره بالا. نمیدونید چقدر حال میکنم. 

این روزا انگار سطح آگاهیم بالا رفته. امروز طبق معمول سر درس نخوندن و ادا درآوردن پسرم داشتم عصبانی میشدم و میخواستم شروع کنم به داد و فریاد که یکدفعه به خودم اومدم و به خودم گفتم :"هی داری چیکار میکنی؟ چند وقت دیگه از پیشت میره و برای یک دقیقه دیدنش لحظه شماری میکنی."

باورتون نمیشه همون لحظه از خدا آرامش خواستم و واقعا" هم آرامش پیدا کردم.

راستی نمیشد آدم همیشه تو آگاهی بود؟ 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦ - دريا