فرشته هاي كوچولوي من

غریبی

دخترم 4 روز دیگه چهار ماهش تموم میشه.  

اصلا" باورم نمیشه این یکی هم داره اینقدر سریع بزرگ  میشه. روز پنج شنبه رفته بودم خونه ی مادر شوهرم. برای خداحافظی با خواهرشوهرم که داشت میرفت فرانسه. دخترم که بار دوم بود که میرفت اونجا به محض وارد شدن و دیدن بقیه شروع کرد به گریه کردن.

خلاصه نمیدونید چیکار کرد. گلوله گلوله از چشای نازش اشک میریخت. هر کاری هم میکردیم ساکت نمیشد. دیگه یقین پیدا کرده بودیم که مریضه. خلاصه بدون خداحافظی درست و حسابی و بدون اینکه بتونیم حتی شام بخوریم اومدیم خونه.

خانم به محض سوار شدن به ماشین خوابید و وقتی هم که رسیدیم خونه شاد و سرحال میخندید. باورمون نمیشد این فسقلی خونه رو میشناسه.

خلاصه اینکه حسابی اعلام وجود کرد.  

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦ - دريا