فرشته هاي كوچولوي من

خوشبختی های من

این روزا خیلی به خوشبختی هام فکر میکنم. فکر که نه، نگاه میکنم.

لحظه های شیرین زندگی که چه ساده آدم از کنار خیلی هاشون میگذره.

می بینم که چقدر شازده کوچولو دوست داره بره روی تشک تخت ما و بالا و پایین بپره و به دنبال اون سفید برفی هم میره رو تخت و دو تاییشون روی تخت جیغ میکش و بپر بپر میکنن.

می بینم شبهایی رو که میرم توی تخت خواب و معمولا" شوشو زودتر از من رفته و خوابیده. اون سمت چپ تخت میخوابه و یه وری پشت به من و من همیشه دستامو دور کتفاش حلقه میکنم و سرم رو میذارم بین کتفاش و چقدر احساس امنیت میکنم.

می بینم شبهایی رو که من با شازده کوچولو درس کار میکنم و شوشو صدامون میکنه که شام بخوریم و واقعا" که چه غذاهایی خوشمزه ای درست میکنه و چقدر چقدر چقدر قشنگ میز رو تزئین میکنه.

می بینم معدود روزایی رو که شازده و کوچولو و سفید برفی هر دوشون زود میخوابن و من و شوشو روی اون مبل بزرگه در آغوش هم می غلطیم و ...خجالت

می بینم صورت معصوم سفید برفی رو که وقتی کلافه یا ناراحته میگه: مامان خوابم میاد. بیا بغلم. (یعنی بغلم کن) و برای چند لحظه ای میاد تو بغل من و منو سیراب میکنه.

این روزا با خودم فکر میکنم: خدایا من چقدر خوشبختم.

پ.ن: ویزای کانادامون اومد. نمیدونم خوشحالم یا ناراحت؟ ولی احتمالا" تابستون امسال میریم و احتمالا" برای یک سال میمونیم.

پ.ن 2: امروز اعلامی کردم. به قصد عشق و آگاهی. برای چهل روز. خدایا از این که به من کمک میکنی و از من حمایت میکنی که روی قصدم باشم، سپاسگزارم.



پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ - دريا