فرشته هاي كوچولوي من

شکلات

شوشو برگشت. خدا رو شکر. با یه بغل دلتنگی. و یه بغل هم سوغاتی های جورواجور.

میگما اگه از این بعد من اینجا ضجه هم زدم و از شوشو گله و شکایت کردم،‌ شما دوستای نازنینم،

بشنوین ولی باور نکنین.

چرا که ظاهرا"‌من وقتی عصبانیم مثل خیلی از آدمای دیگه روی نکات منفی زوم میکنم و یادم میره که من و شوشو چقدر همدیگرو دوست داریم و چقدر به هم وابسته ایم.

در واقع زندگی منم مثل خیلی از زندگیای دیگه نقطه ضعفهایی داره ولی یه چیزی که همیشه اون نقطه ضعف ها رو میپوشونه تعهد و عشقیه که بین من و شوشو جریان داره و توی این یازده سال زندگی هرگز از بین نرفته و این همون چیزیه که من رو دلگرم میکنه به این زندگی.

خلاصه اینکه برگشت شوشو مثل همیشه دلخوریها و ناراحتی ها رو شست و با خودش برد.

ولی دو روز بعد از برگشتش سفید برفی مریض شد. اونم چه مریضی ای که چشمتون روز بد نبینه. دل درد و استفراغی که هنوزم ادامه داره. حالا این بچه همینطوریش پدر منو در میاره غذا بخوره حالا حساب کنین الان دیگه در چه وضعی ایم.

شکر خدا امروز خانم بردارم اومد و توی نگهداری سفید برفی و درسای شازده کمکم کرد وگرنه فکر کنم الان جنازم این وسط بود. با اینحال سطح انرژیم خیلی پایینه و برای جبران مجبورم هی شکلات بخورم. باور کنین مجبورم اصلا"‌دست خودم نیست. یه دفعه به خودم میام میبینم که یه مشت شکلات تو دهنمه. شوشو هم که میدونه من عاشق شکلات تو هر سفرش انواع و اقسامشو میاره. اینه که همیشه تو یخچال مدل به مدل شکلات هست. جدیدا"‌تو یه مقاله ای خوندم که محققین فهمیدن که شکلات میتونه در درمان افسردگی بسیار مفید باشه. باور کنین من در مورد خودم کاملا"‌میفهمم که وقتی نگرانم یا ناراحتم یا خسته ام عجیب بدنم به شکلات نیاز پیدا میکنه. مثلا"‌همین الان فکر کنم چهار تکه شکلات رو خوردم. حالا از صبح تا حالا فکر کنم یه ده دوازده تکه ای خوردم. خلاصه اینکه میترسم این شکلات خوردن کار دستم بده. حالا درسته چاق نیستم ولی فکر کنم اگه همینطوری ادامه بدم ...

میگم برای اینکه من مجبور  نشم اینقدر شکلات بخورم تو رو خدا دعا کنین این سفیدبرفی زودتر خوب بشه.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸ - دريا