فرشته هاي كوچولوي من

راست میگه

همیشه میگه از ازدواج کردنش پشیمونه. میگه تنها کار اشتباهی که تو زندگیش کرده ازدواجه. منو باش که فکر میکردم به شوخی میگه یا از روی عصبانیت.

ولی طفلکی همه رو راست میگفته و من کر نمیخواستم بشنوم. میدونین؟ باورم شد.

وقتی میبینم توی این پنج روزی که رفته مسافرت حداکثر دو دقیقه با هم مکالمه داشتیم اونم خیلی خشک و خالی و من اصلا"‌حتی یه لحظه بوی دلتنگی رو توی صداش حس نکردم. وقتی میبینم که دو ساعته آن لاینم در حالی که دارم از خستگی میمیرم و هی براش مسیج میزنم و اون حتی نگاه به کانتکتاش نمیکنه در حالیکه میدونه من بیشتر روزا این موقع میام سراغ نت. میدونم اونقدر مشغول خوندن میل های بیزینسیشه که دیگه وقتی برای من نمی مونه.

البته قبول دارم که خیلی توی شرایط سختیه. بالاخره مسافرت خارجه و هزار تا دردسر. مثلا"‌ مجبور هر شب این و اون رو ببره بهترین رستوران های اون شهر و تا یک و دو نصفه شب بیرون باشه. خب بالاخره منم اینجا مشغول خوش گذورنی ام دیگه. مثلا"‌یه نمونه اش اینکه از صبح پا شدم یه بند کار خونه کردم و با شازده کوچولو درساشو کار کردم. علی الخصوص اینکه فردا امتحان دیکته داره. بعد رفتیم خونه ی خواهرم و بچه هارو بردیم کلبه ی بازی و شادی. اونجا هم خب خیلی خوش گذشته دیگه. یه ساعتی تو ترافیک و بعدشم دنبال جا پارک و بعدشم سفید برفی رو سوار این چیز و اون چیز کن و بعدشم یه چهل و پنج دقیقه سفید برفی هوار میزده که نمیخواد بیاد بیرون و بعدشم یه نیم ساعتی گریه که نمیخواد کاپشن تنش کن و بعدشم توی رستوران که واقعا"‌نفهمیدم چی خوردم. بخدا جدی میگم اصلا"‌یادم نمیاد بالاخره اصلا"‌چیزی خوردم یا نه؟‌ بعدم اومدم خونه و شازده کوچولو دلش درد میکرده و چایی نبات و ناز و نوازش تا خوابش برده. بعد بیست دقیقه سفیدبرفی رو راه بردم تا بخوابه. بعد دو ساعته که آن لاینم شاید اونم که آن لاینه یه نیم نگاهی هم به سمت چپ مانیتورش بکنه. خلاصه اینکه من واقعا"‌ نمیتونم شرایط اونو درک کنم.

سخته واقعا"‌مسافرتای کاری. آخه طفلکی میاد هم هزار تا مشکل داره. از خستگی میمیره و خوابش به هم خورده و خیلی دهنش سرویس شده و ...

میدونین مطمئنم که برای کارش هزار تا تلفن کرده. وقتی قبض موبایلش بیاد و هزینه ی رومینگش توش بیاد معلوم میشه. ولی من هر شب زنگ زدم خونه ی خواهرش و هر شب نبوده. دیشب زنگ زدم به موبایلش توی رستوران در حال غذا خوردن بوده و میگه رفتم خونه بهت زنگ میزنم. من احمق تا سه نصفه شب بیدار بودم منتظر تلفن. بعد صبح بهش زنگ زدم میگم دیشب چرا زنگ نزدی میگه دیگه من یک و نیم اینجا رسیدم خونه. یعنی چی به نظر شما؟

خب خودم میگم. یعنی اینکه من دوزار براش ارزش ندارم. یعنی اینکه راست میگه اشتباه کرده زن گرفته و یه غلطی کرده الانم حاضر بخاطر کوچکترین نافرمانی ای راحت منو از توی زندگیش خط بزنه.

یعنی اینکه من مطابق حرف همه خوشی زده زیر دلم. پول که دارم و هر چقدرم دلم بخواد خرج میکنم. دیگه دردم چیه؟

خب دردم اینه که گدای محبتم. مثلا"‌وقتی میبینم یه زن و شوهر دست همو گرفتن و دارن راه میرن عین این عقده ای ها نگاشون میکنم. یا وقتی میبینم یه مردی از زنش تعریف میکنه،‌حالا هر تعریفی میخواد باشه مثلا"‌آشپزی زنش یا هر کوفت و مرض دیگه،‌ دلم پر میزنه برای یه کلمه ی محبت آمیز. آخه بدبختیم اینه که از خانواده ام هم محبت نمیبینم. یعنی رابطه ام با اونام هم فقط یه جورایی شده سرویس دادن یه طرفه. حتی اگه اون سرویس فقط عاطفی باشه. مثلا"‌هنوز نتونستم به خانواده ام بگم که بابا شازده کوچولو پیش فعاله. میدونین چرا ؟ چون حرف توی دهنشون بند نمیشه و در ضمن خیلی وقتا همین رو چماق میکنن میکوبن تو سرم. امروز برای اولین بار تونستم راجع به این مساله با خانوم برادرم صحبت کنم. خودم هم تعجب کردم. میدونم اونو انتخاب کردم برای اینکه میدونم دهن لق نیست. پریروز یه مساله ای در ارتباط با خانوادم پیش اومد که مطمئن شدم اصلا"‌نمیتونم روشون حساب کنم. حتی برادرم که خیلی خیلی خیلی برام عزیزه برخوردی کرد که انتظار نداشتم. هر چند که تغییر موضع داد و سعی کرد از دلم دربیاره ولی خیلی دلم شکست. میدونم خیلی از نقاط ضعف منم از همین مساله سرچشمه میگیره.

بگذریم ... فقط یه چیزی رو میدونم. اونم اینکه خسته شدم از بازی کردن نقش یه دریای صبور و مهربون و عاقل و فهمیده و فداکار و هر کوفت و مرض دیگه.

دلم میخواد شهامت داشته باشم. شهامت شکوندن دل دیگران.

پ.ن: اگه فامیل یا آشنا هستی و این درد و دلام رو میخونی (که اشتباه کردم به بعضی از افراد فامیل یا آشنا آدرس اینجا رو دادم)‌ بدون من نه حال سایت عوض کردن دارم نه حال خصوصی نوشتن. پس بی زحمت یه گوشت در و یه گوشت دروازه. چون من اگه ننویسم سرطان میگیرم.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ - دريا