فرشته هاي كوچولوي من

معجزه

از صبح حالم بده. فکرای قدیمی. زخمایی که قلبم برداشته. بعضیاش عمیق و بعضیاش سطحی. ولی هستن. و وقتی روشون زوم میکنم حالم بد میشه. عجیبه همش از طرف عزیزانمه. عزیزترین هام . بدون اینکه حتی فکرشو بکنن یا چیزی راجع بهش بدونن.

خونه نا مرتبه. حالمو بدتر میکنه. شروع میکنم به تمیز کردن. خونه رو کاملا"‌مرتب میکنم.

هنوز حالم بده.

شازده کوچولو از مدرسه میاد. لباساشو پرت میکنه این ور اون ور خونه. اسباب بازیهاش رو میریزه تو اتاقش. برخلاف همیشه سرش فریاد میزنم و بهش گیر میدم. نا مرتب،‌ بی انظباط ...

هنوز حالم بده.

خواهرم زنگ میزنه. داستان مهمونی امروزش با مامانم رو تعریف میکنه. حالش بده.

حالم بدتر میشه.

شوشو میاد. شام رو آماده میکنم. میخوریم. شازده کوچولو میخوابه.

دارم طراحی میکنم. میدونم اینکار حالمو خوب میکنه. دوتا برگ پاییزی رو که از توی حیاط پیدا کردم.

شوشو شروع میکنه به تکرار یه سری حرفای قدیمی. انگار داره انگشت میذاره روی یکی از همین زخمای قلبم و هی فشار میده. چرا درکش نمیکنم؟‌ چرا درکم نمیکنه؟

حال خودمو نمیفهمم. به خودم نگاه میکنم. تخته شاسی رو میکوبونم روی میز. کاغذا توی هوا پرواز میکنن و توی تموم اتاق پخش میشن. دارم جیغ میزنم. جیغ های عصبی و هیستریک. خدایا این منم؟‌ چم شده؟‌ چرا دارم اینکارا رو میکنم؟

نگاهم توی نگاه سفید برفی گره میخوره. ساکت میشم. میاد به سمتم. بغلم میکنه.

"مامانش جونم،‌ دوست دارم. ناراحت شدی؟‌ کاغذا رو پرت کردی؟‌ دوست دارم. غصه نخور. بیا بغلم"

محکم بغلم میکنه. و اشکای من آرام آرام سرازیر میشه

خدایا چقدر آرومم. توی بغل یه دختر بچه ی دو ساله.

فقط معجزه ی حضورش منو آروم میکنه.

مدتی به همین حالت میمونم. بعدش میگه: "مامانش جونم،‌ خوابم میاد. برام عسل جونم بخون."

میبرمش تو اتاق. سرش روی شونمه. میخونم :"عسل جونم ... طلا جونم ... لالا داره ... خوابش میاد...لالالالا ... عزیز دل"

میگه مامان بیا الله کنیم. منو بذار پایین. میره روسری میاره. سرش میکنه. منم سرم میکنم. سرش رو  میذاره روی زمین و سجده میکنه. منم سجده میکنم.

خدایا چند وقته جلوت زانو نزدم؟‌ نمیدونم. خیلی وقته. شاید دوماه. شایدم بیشتر. چه حس عجیبی توم جریان داره. حضورتو حس میکنم. پشتم بهت گرم میشه.

بعدش میگه: "مامان بسه! بیا بریم بخوابیم. میخوام برم تو تختم"

مثل فرشته ها چشماشو میبنده و میخوابه. و من برای هزارمین بار باور میکنم که من خوشبختم.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ - دريا