فرشته هاي كوچولوي من

حسادت

نمیخوام بگم هرگز ولی دفعات خیلی کمی حس حسادت رو تجربه کردم. شایدم دلیلش این باشه که من اصولا" توی زندگیم شرایطی رو توش هستم انتخاب میکنم و به عواقب کاری که میکنم کاملا" آگاهم. به همین خاطر جایی برای حسادت به دیگران باقی نمیمونه. اون چند دفعه ای هم که حسادت رو تجربه کردن دقیقا" در مواردی بود که در شرایطی بودم که انتخابشون نکرده بودم بلکه به خاطر جبر زمونه در اون قرار گرفته بودم.

دیروز اما حسی رو تجربه کردم که به نظرم میاد حسادت بود. اونم نسبت به کی؟

اگه گفتین؟

شوشو.

قضیه از این قراره که شوشو رفته مسافرت. به یه کشور زیبا و دیدنی که منم آرزو داشتم برم ولی بخاطر سفید برفی که میدونستم طاقت پروازهای طولانی و مسافرت های فشرده رو نداره صرف نظر کردم.

حالا فکر کنین دیروز بعد از دو شب بیخوابی و با خستگی مفرط در حالیکه داشتم تو دلم فکر میکردم کاش کسی بود سفید برفی رو نگه میداشت و من یه پیاده روی میرفتم، زنگ زدم به شوشو و میگم کجایی؟ میگه: اومدم قصر ... رو ببینم که یکی از زیباترین جاهای اینجاست.

آخ اگه بدونین تا کجام سوخت. با خودم گفتم بابا من مرده یه ربع پیاده روی توی این تهرون شلوغ و آلوده و پر سر و صدام، اونوقت اون رفته برای خودش عشق و حال.

درسته که عاشقانه بچه ها رو دوست دارم و آگاهانه بیشترین وقتم رو بهشون اختصاص دادم، درسته که عاشق شنیدن شیرین زبونی های سفید برفی و داستان های قهرمانی شازده کوچولو هستم، ولی این روزا سخت سخت دلم میخواد یه کارایی برای خودم بکنم.

فکر میکنم اگه نیام اینترنت و به شماها سر بزنم که دیگه مردم.

متاسفانه هیچ کدام از اعضای خانواده ام جوری نیستن که بتونم برای نگه داشتن سفید برفی روشون حساب کنم. مادر شوشو هم که خیلی مطمئنه خودش اونقدر گرفتاری داره که عملا" نمیتونم مزاحمش بشم.

حالا اگه این چیزا رو به شوشو بگم میگه: خودت بچه خواستی. من که از اول گفتم بچه نمیخوام. خداییش بی انصافیه.

بگذریم...

همه ی اینارو گفتم برای اینکه بگم این حسادت عجب حس مزخرفیه. یعنی اون بیچاره ها که دائما" دارن حسادن میکنن چه زجری میکشن. حالا بگذریم از اینکه چقدر فرصتها رو نمیبینن و در رحمت رو به روی خودشون میبندن.

راستی یادم رفت بگم. یه کاری برای خودم شروع کردم. یعنی یوگامو دوباره شروع کردم و واقعا" من عاشق این ورزشم. ولی اونقدر زیاد تمرین کردم که فعلا" دوتا بازوها و شونه ام درد میکنه.

الان میگین تو که گفتی هیچ کاری برای خودم نمیکنم.

یه چیز بامزه: سفیدبرفی میگه بابا کجاست؟ میگم: مسافرته؟ میگه: ترکیه؟ میگم نه ...

میگه برو عکسشو بیار بوسش کنم. دوستش دارم بابامو.

بچم به نظرش همه ی مسافرتا ترکیه اننیشخند

اگه به شوشو بگم دلش ضعف میره. فکر کنم برای تنها کسی که دلش ضعف میره سفید برفیه.چشمک

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ - دريا