فرشته هاي كوچولوي من

مثبت بودن

به لطف خدا امروز سومین روزه ام رو گرفتم. ولی امسال واقعا"‌از خدا خواسته ام که توی هدفم کمکم کنه. هر روز سحر که بیدار میشم نیت میکنم که مثبت باشم.

در افکار،‌ گفتار و پندارم.

از شما چه پنهون که تازه فهمیدم عجب آدم منفی ای هستم. یعنی وقتی آدم توی آگاهی قدم برمیداره و از حالت اتوماتیک میاد بیرون، می بینه چقدر بصورت اتوماتیک در لبه ی منفی حرکت میکنه.

مثلا" یه چیزی که تو خودم متوجه شدم اینه که من در ذهنم آدما رو بر چسب میزنم. مثلا"‌میگم فلانی افاده ایه یا تنبله یا حسوده یا عصبیه یا ...و اینطوری فرصت تجربه کردن نوع دیگه ای از رابطه رو از اون آدم و از خودم میگیرم. به نظرم این قضیه به نوعی منفی فکر کردنه. نوع دیگه ای از منفی بودن من بر میگرده به ترسی که از بچگی همیشه همراه من بوده و اونم ترس از دست دادن کسانیه که برام عزیزن. این روزا متوجه شدم که من به طرز عجیبی در درونم از از دست دادن عزیزام میترسم و معمولا"‌در طول روز چندین بار در نا خودآگاهم این ترسا به روشهای مختلف حضور پیدا میکنن. این جور موقع ها اونقدر از نظر احساسی در گیر میشم که واقعا"‌فکر میکنم اون اتفاق افتاده و تراژدی پشت تراژدی توی کله ی من رژه میرن. این روزا فهمیدم که تنها کاری که باید این جور مواقع بکنم حضور پیدا کردن در لحظه ی حاله. قابل توجه شما عزیزان که چون شوشو داره میره مسافرت این ترس از دست دادن از همیشه قوی تر داره خودنمایی میکنهناراحتولی خبر نداره که ما بیدی نبیدیم که به این بادا بلرزیمقهر

کار دیگه ای که معمولا"‌میکنم غر زدنه. اونم به میزان زیاد و این قضیه موقع رانندگی کردن به اوج خودش میرسه.البته در مواقع دیگه هم در این مورد استادم. لازم به ذکره که این خصوصیت بنده خیلی جاها بصورت انتقاد بیرون میریزه که به نظر من یه جورایی همون نوع محترمانه ی غر زدنه. (البته در مواقعی که میدونی فایده نداره ولی بازم این کارو میکنی)

خلاصه اینکه این سه روز خدا به من فرصتی داد که روی این نکات خودم بیشتر تعمق کنم و یه جورایی در صدد تغییر باشم.

امیدوارم به لطف خدا تا پایان رمضان بتونم یه تغییرات قابل توجهی توی این قضایا بدم.

امشب عمه ی سارای نازنین و شوهر گلش هم بعد از پنج ماه که ایران بودن و ما حسابی بهشون عادت کرده بودیم،‌برمیگردن اونور. شب وقتی دم منزل مادر بزرگ شوهرم خداحافظی کردن و سوار ماشین شدن، ‌احساس کردم هنوز نرفتن دلم براشون تنگه. احساس کردم عمه سارا رو به اندازه ی کافی بغل نکردم. احساس کردم شاید به اندازه ی کافی ندونن که من چقدر دوستشون دارم و چقدر چقدر چقدر جاشون خالیه.واقعا"‌خواهر و برادر بودن به این نیست که از یه پدر و مادر باشیم،‌گاهی اوقات دل ها اونقدر به هم نزدیکه که آدم میتونه با خواهر شوهرش خواهر باشه و با شوهر خواهر شوهرش برادر.

عمه سارا،‌ عمو محمد از همین الان دلم براتون تنگه.گریه

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ - دريا