فرشته هاي كوچولوي من

دو جفت چشم معصوم

خدايا ميدونم هر لحظه با مني. ميدونم. فقط كافيه حواسم باشه. چرا بعضي موقعها يادم ميره؟ چطوري ميتونم ياد خودم بندازم؟
ميدونم فقط كافيه يه لحظه همه چيزو رها كنم و به چشمهاي پسرم يا دخترم نگاه كنم. اونوقت انگار ميرم يه جاهايي. نميدونم اسمشو چي بزارم ولي چشمهاي هر دوشون يه انرژي خاصي داره.  اصلا" دروغ چرا حتي وقتي خوابن و من صورتشونو نگاه ميكنم حالم يه طوري ميشه.
خدايا من ميدونم تو همواره همراه همه ي آدمها هستي. شايدم اين دوتا طفل معصوم رو بهم دادي كه يادم نره باهامي. نميدونم هر چي كه هست خدا جونم كمكم كن كه از امانت هات خوب نگهداري كنم.
امروز مهمون داشتم. يكي از اقوام ميخواست بياد ديدن كوچولوي من. اين اولين مهمون شامي ما بعد از زايمانم بود. با اينكه هي با خودم تمرين كردم كه سخت نگيرم ولي امروز از صبح تا موقع خواب بچه ها فقط دويدم. شب وقتي مهمونامون رفتن و بچه ها خوابيدن احساس كردم دلم براشون تنگ شده. انگار از صبح تا حالا نديده بودمشون.
نميدونم اين جمله رو كجا خوندم ولي از زبان يه مادر بود كه: "وقتي پير ميشين و بچه هاتون بزرگ ميشن و از پيشتون ميرن، اصلا" يادتون نمياد كه وقتي جوان بوديد چقدر خونتون تميز بوده يا غذاتون بموقع حاضر بوده يا ....چيزي كه خيلي براتون خاطره انگيزه لحظات شادي هست كه اونموقع با بچه هاتون داشتين. پس فراموش نكنيد كه تا ميتونيد خاطره هاي خوش بسازيد."

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦ - دريا