فرشته هاي كوچولوي من

خشم

نمیدونم این خشمی که توی زندگی من جریان داره کی قراره متوقف بشه؟ اصلا" قراره متوقف بشه یا نه؟

این روزا بزرگ شدن لحظه به لحظه ی شازده کوچولو رو نگاه میکنم و میبینم جقدر این خشم روش اثر گذاشته و بعد سفید برفی که اونم داره تو این فضا بزرگ میشه. افسوس میخورم بخاطر لحظاتی که از دست دادم یا دارم از دست میدم. بخاطر لحظاتی که میتونه سرشار از شادی و آرامش باشه ولی پر از خشمه.

به این فکر میکنم که هرگز دلم نمیخواد تو زندگیم نقش یه قربانی رو بازی کنم و هرگز نمیخوام مسئولیت رفتار خودم رو به گردن اون بندازم. اگر دکمه های خشم دورن من وجود  نداشته باشه هرگز کسی نمیتونه اونو فشار بده. و با توجه به شرایطی که در اون بزرگ شدم اصلا" دور از ذهن نیست که منم یه آدم عصبی و مریض باشم و این عصبیت تا قبل از ازدواجم آتش زیر خاکستر بوده و حالا ...

نمیدونم چرا ولی وقتی عصبانی میشه تپش قلب پیدا میکنم. اصلا" فکر نکنید ازش میترسم. خدا رو شکر این یه حس درونم وجود نداره. فقط رعایت بچه ها رو میکنم و بخاطر اونا سکوت میکنم. بخاطر اینکه بهشون بد نگذره. ولی میدونم این قضیه اونقدر بهم فشار میاره که یه جاهایی وقتی که مساله ی خیلی کوچیکی پیش میاد از کوره در میرم و خیلی نا مربوط به بچه ها بخصوص شازده کوچولو میتوپم.

شاید اگه اونقدر مرد بود که بعد از یه همچین رفتارایی عذر خواهی میکرد یا حداقل با مهربونی رفتار میکرد قضیه فرق داشت ولی این همیشه منم که پا پیش میذارم.

امروز برای اولین بار بعد از دوازده سال زندگی به ترک کردنش فکر کردم. به اینکه شاید هم اون و هم من به تنهایی راحت تر باشیم و سالم تر از لحاظ روانی.

بعد فهمیدم که چقدر تنهام و هیچ جایی برای حتی دو روز رفتن و موندن ندارم. حتی برای یه نصف روز هم نمیتونم روی خانواده ام حساب کنم. هیچ کدومشون. و مهمتر از همه اینکه وقتی دوتا بچه داری دیگه به این راحتی نمیتونی به این چیزا فکر کنی.

اینو گفتم برای اینکه واقعا" الان احساس میکنم قلبم خیلی خالیه و اون عشقی که بهش داشتم داره روز به روز کمرنگ تر میشه.

بهش گفتم چند روزی میخوام برم دماوند باغ بابا اینا. شروع میکنه به فحاشی و اینکه بهتر، حالم ازت بهم میخوره، نباشی راحت ترم...

زود بهش اعلام کردم. یادم افتاد معمولا" پنج شنبه جمعه ها خانواده ی مامانم اونجا اطراق میکنن و تحمل کردن اونا هم یه پروژه ی عظیمیه که در حال حاضر اصلا" برام ممکن نیست.

خلاصه چی بگم. مینویسم برای اینکه خالی بشم. شما هم بخونین و عبور کنین و بهش گیر نکنین.

من خودم مسئول تمام چیزایی هستم که دارم و ندارم و میدونم میتونم همه چیزو بوجود بیارم.


پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸ - دريا