فرشته هاي كوچولوي من

قلب من میلرزه!!

برمیگردم به گذشته. یادم میاد قبل از ازدواجم چقدر آروم بودم. انگار هیچی نمیتونست منو از کوره در ببره. وقتی عصبانیت آدما رو میدیدم به نظرم میومد که چقدر آدمای ضعیفی ان که نمیتونن خودشون رو کنترل کنن.

ولی امروز میبینم خودمم همونطوری شدم. کم و زیادش مهم نیست. من تا سرحد مرگ عصبانی میشم و اینجور موقع ها دیگه من من نیستم.

بعد از یه ربعی معطل شدن تو سوپر با شازده کوچولو وقتی میایم تو ماشین با فریاداش رو به رو میشیم. فریاد میزنه طوری که ته قلبم میلرزه. باور کن ته قلبم میلرزه چون نمیفهمم چرا برای یه ربع معطل شدن باید اینقدر عصبانی بشه. جوری رانندگی میکنه که وحشت زده میشم. نکنه تصادف کنه. اینجور موقع ها میترسم حتی نفس بکشم. تمام برنامه هامون رو به هم میرنه و برمیگرده خونه.

وقتی من از ناراحتی نمیتونم باهاش حرف بزنم شروع میکنه بهم بد و بیراه گفتن.

صبر میکنم بچه ها رو میخوابونم. ازش میپرسم حق ندارم ناراحت بشم؟ بهش میگم نمیتونم وقتی ناراحتم برات فیلم بازی کنم. بدون جواب میره میخوابه. میدونم یه الگوی خراب تو ذهنشه. الگوی پدری که ظلم میکنه و ظلم میکنه و مادری که در حالی که دلش خونه و قلبش شکسته و داغونه از ترسش میگه: عزیزم بیا شام بخور.

نه شرمنده من این کاره نیستم.

شاید وقتی چهارتایی با هم سوار ماشین آخرین سیستمش میشیم و میریم بیرون هر کی مار و میبینه حسرت زندگی مون رو میخوره. ولی من میدونم که اون زندگی ای که من میخوام این نیستش. من هرگز در گیر ظاهر نبودم. از اینکه از ترس اینکه ماشینش خط نیفته هر وقت میرم بیرون و برمیگردم از دلشوره میمیرم، حالم به هم میخوره.

من متاسفانه اونقدر قوی نبودم که در برابر عصبانیتاش صبور باشم. منم شدم مثل خودش و از این مساله زجر میکشم. حتی اونم نمیتونه قبول کنه که من مثل خودش بشم و همش بهم میگه از تو بعیده اینجوری رفتار کنی.

ولی ........

دلم یه بغل مهربونی و آرامش میخواد. یه بغل محبت که وقتی ناراحتم، وقتی خسته ام وقتی کم صبرم، وقتی دلشکسته ام، وقتی کلافه ام، وقتی دلخورم و وقتی ... فقط بهم حق بده. همین.

پ.ن: متاسفانه آدرس اینجا رو به کسایی دادم که هرگز از نظر قلبی بهشون نزدیک نبودم. ولی نمیخوام خودمو سانسور کنم. شما هم یاد بگیرین قضاوت نکنین.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ - دريا