فرشته هاي كوچولوي من

درك كردن

ديروز چندين بار خدا را شكر كردم كه قدرت درك و همدلي زيادي با آدمهاي ديگه رو به من داده و امروز خدا زد توي پوزم كه بابا چقدر از خود راضي هستي.
امروز بعد از ظهر به ديدن مادربزرگ شوهرم رفتم كه يك خانم تقريبا" 90 ساله است و با سه از دخترهاش كه خاله هاي شوهر من ميشن و مجردن زندگي ميكنه. من معمولا" چون مادربزرگ شوهرمو خيلي دوست دارم و در ضمن مريض هم هست سعي ميكنم هر دو سه هفته اي يكبار بهشون سر بزنم. 
لازمه بدونين من شخصيتا" آدمي هستم كه سعي ميكنم از درگيري دوري كنم و بخاطر همين خيلي موقعها خيلي حرفها رو نميزنم و خلاصه رعايت همه رو ميكنم.
اين خصوصيت من باعث شده كه خيلي ها از جمله مادر شوهرم هم با من درد و دل كنند و من هم هميشه سعي ميكنم از دريچه ي چشم طرف به قضيه نگاه كنم و بهش حق ميدم.
ولي امروز خاله شوهرم شروع كرد از خواهرش كه مادر شوهر من ميشه بد گفتن و بعد هم با يك سري دروغ منو متهم كرد كه فلان جا فلان كارو كردم و فلان حرفو زدم.
جالبه كه من جز يكي دو جمله خيلي محترمانه و در لفافه، هيچي نتونستم بگم و حتي نتونستم از خودم دفاع كنم.
نتيجه اينكه شديدا" دل درد گرفتم و شب موقع دعا كردن خيلي دلم ميخواست بسپرمش به خدا و بگم :"خدايا خودت جوابشو بده" ولي دلم نيومد و از خدا خواستم: "خدايا به من قدرت درك همه ي آدمها رو بده. حتي وقتي كسي رنجم ميده بگذار درك كنم كه اول خودش رنج زيادي كشيده و من هم يك فضا هستم كه اندكي از رنج اون كم كنم. علي رغم اينكه روش ابرازش منو آزار بده."
خدا جونم منو مثل يه خمير تو دستهاي خودت بگير و به اون زيباترين شكلي كه خودت ميخواي دربيار.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦ - دريا