فرشته هاي كوچولوي من

اندر احوالات ما

بعد از یه دوره که حالم شدید بد بود تازه امروز یه کم بهتر شدم. خدا رو شکر خواهر شوهر نازم هم امروز میرسه که این خودش حالم رو بهتر میکنه. یه سه هفته ای میمونن که عالیه فقط کاش من مرخصی داشتم. خداییش سیستم کاراینجا خیلی نامردیه. 

فکر میکنم یه دپرشن شدید رو گذروندم. یعنی خیلی حالم بد بود. اونقدر قضیه جدی بود که دکترم بهم قرص ضد افسردگی داد که البته مصرفش نکردم از ترس اینکه بهش معتاد نشم. ولی واقعا" این مدت معنی افسردگی رو فهمیدم. یعنی اگه قبلا" میگفتم نه بابا همش دست خود آدمه حالا میفمم که اصلا" این خبرا نیست و واقعا" یه بیماریه جدیه. هر چند هنوزم معتقدم که انسان تواناییهاش نا محدوده و میتونه به همه چیز غلبه کنه ولی واقعا" خیلی حال بدیه. بگذریم بهتره راجع بهش حرف نزنم. 

امروز پیاده روی ام رو شروع کرده. صبح رفتم یک ساعت پیاده روی توی این شهر زیبا هوای عالی خدای من کلی کیف کردم. بعدش رفتم مغازه ایرانی خرید کردم و یه نون سنگگ داغ و یه صبحانه ی عالی روی بالکن در حالیکه منظره ی دریا جلوی چشمم بود. وای خدای من عالی بود. یکی از چیزایی که بخاطرش خدا رو شکر میکنم زندگی توی این شهر زیباست با این طبیعت عالی و بی نظیر و قابل دسترس و چه حیف که من از این طبیعت زیاد استفاده نمیکنم. ولی از همین جا اعلام میکنم که از این به بعد تا یکاه آینده هفته ای پنج روز و روزی یک ساعت میخوام پیاده روی کنم. دیگه همین . 

خوش باشید

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢ - دريا


مستی و راستی

این پست رو حذف میکنم. با عرض معذرت. نمیخوام وبلاگم منفی باشه

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢ - دريا


شادی

یه چیزی که اینجا خیلی دوست دارم اینه که آدما اینجا از هر فرصتی برای شاد بودن استفاده میکنن. اصلا" یه جورایی فرهنگ سازی میکنن برای شاد بودن. با وجود زمستون های طولانی و نبودن آفتاب واقعا" برنامه ریزی کردن که شاد باشن. مثلا" بیشتر جشن هاشون تو زمستونه. من اولش برام عجیب بود که چطوری اینا همه ی مراسم هاشون تو زمستونه ولی حالا فهمیدم که این قضیه بهشون کمک میکنه که سرما رو و به خصوص نبودن آفتاب رو راحت تر تحمل کنن. مثلا" هالووین و روز شکر گزاری و سال نو و بعدش ایستر. جالب اینجاست که توی مدرسه ها به شدت برای بچه ها برنامه دارن و بچه ها همیشه مشغول یه کارین که مرتبط با این مراسمه. برام جالبه این همه وقتی که بچه ها تو مدرسه میذارن برای یاد گیری این موضوعات. وقتی فکر میکنم میبینم واقعا" این که بچه با جامعه مرتبط باشه و ارزش های جامعه رو بشناسه خیلی از اینکه مساله ی ریاضی حل کنه مهم تره ولی ما ایرانی ها مثل همیشه راه رو اشتباه میریم. مثلا" روز شکرگزاری از بچه ها خواسته بودن یه دفترچه درست کنن و توش شکل چیزایی که بخاطرش سپاسگزارن رو بچسبونن و البته برخلاف ایران که همیشه کاردستی ها تو خونه و توسط مادرها درست میشه چون همیشه معلم هزارتا کار مهم تر !!!! داره ، همه ی این کارها تو مدرسه انجام میشه. یا مثلا" سفیدبرفی خر روز صبح موزیک دارن. اینطوریه که صبح ها که بچه ها وارد کلاس میشن براشون ده دقیقه موزیک میذارن و بچه ها شروع میکنن با هم رقصیدن یا حرکات باله یا یوگا رو انجام دادن. خلاصه اینکه همه چیز در جهت خوش بودنه. نه خبری از مقایسه هست نه کسی از نمره ی کسی خبر داره. در تمام مسابقات به خصوص تو سن سفید برفی تمرکز روی انجام دادن کاره نه اول شدن. مثلا" یه دو دارن که سالی یه بار بچه ها رو میبرن اطراف مدرسه که بدوند و دایم تاکید میکنن که هدف فقط اینه که همه ی ما دویده باشیم نه اینکه کی برنده میشه. این اسمش تری فاکس رانه که شاید داستانش رو یه روزی براتون تعریف کنم. 

یه موقع ها دلم برای خودمون میسوزه که توی چه شرایطی بزرگ شدیم. دوران جنگ مردم افسرده و یه جامعه ی بیمار. دورانی که عاشورا تاسوعاش برامون فان بود. یادم میاد بابام رفته بود خارج. اون موقع شونزده سالم بود. برام یه پالتوی زرشکی اورده بود که خیلی تیره بود. بلند و گشاد. یه روزی با خوشحالی تنم کردمش. اون موقع ها رنگ مانتو ها فقط مشکی و سرمه ای و فهوه ای و طوسی و شاید کرم هم بود. با دوستام رفتم هفت حوض. سه نفر بودیم. یه دفعه یه پسری که میتونم بگم شاید هجده سالش بود با عصبانیت اومد طرفم و گفت: دختره ی هرزه ی ، ... خجالت نمیکشی. ما شهید دادیم که یه کثافتی مثل تو اینطوری بیاد تو خیابون و ما سه تا فقط نگاش کردیم. فقط نگاه که هیچ شاید درون خودمون فکر کردیم راست میگه هااااا سه تا دختر شونزده ساله که تنها تفریحشون هفت حوض رفتن  و بستی خوردن بود. آره ما اینطوری بزرگ شدیم.

بگذریم خدا رو هزار با شکر میکنم که این فرصت رو پیدا کردم که دخترم رو اینجا بزرگ کنم و همینطور پسرم رو. بعضی موقع ها حتی افسوس اون پنچ سالی رو میخورم که پسرک تو ایران مدرسه رفت و بخاطر شرایط خاصی که داشت از مدرسه متنفر شد. شاید اگه از اون اول اینجا رفته بود مدرسه زندگیش خیلی فرق میکرد. واقعا" اینا صدسال شایدم بیشتر جلوتر از مان. چرا که تاکید روی جامعه ی سالمه

روی سخنم نه با اونایی که اینجان بلکه با اونایی هستش که اونجا توی ایران دارن بچه بزرگ میکنن. میدونین کار شماها خیلی سخته. خیلی. این که کمبودهای جامعه رو جبران کنین. شادی و به بچه هاتون هدیه بدین و تسلیم مقایسه و مسابقه ی تهوع آوری که تو ایران راه افتاده نشین. تسلیم اون: چند شدی؟ چندم شدی؟ کی نمرش بهتر بود؟

من اون موقع که تو ایران بودم نمیتونستم اینو بفهمم. چون شاید باور کرده بودم که این ارزشمنده. فکر میکردم چرا بچه ام نمره هاش پایینه؟ و خیلی بیش از حد تلاش میکردم که بچه ام کمتر از بقیه نشه. این آسیب هایی که آدم با این کارا به بچه اش میزنه جبران ناپذیره. این جاست که مریضی معروف ما ایرانی ها شروع میشه. چشم و هم چشمی. رقابت و حسادت از اینجا شروع میشه. مامانا تو رو خدا هشیار باشین. شماها میتونین تغییر بدین. تغییر واقعا" از خود ماها شروع میشه. این که با هوش باشیم و بفهمیم چی واقعا" ارزشه. 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ - دريا


کیک

چند وقتیه که افتادم به کیک درست کردن. داستان از اونجایی شروع شد که وقتی ما اومدیم اینجا یکی از دوستان نزدیکمون به شدت خوب کیک و شیرینی درست میکرد و من همیشه با خودم فکر میکردم بابا عجب حالی داره و عمرا" من بتونم کیک درست کنم. البته این دوست عزیز چندین و چند بار در جشن تولدها و مراسم مختلفی که من داشتم داوطلبانه برام کیک درست کرد و من کلی حال کردم. تا اینکه تولد دخترمون شد و امسال ایگه این دوست نازنین خیلی سرش شلوغ بود و کار تمام وقت و ... خلاصه دیگه داوطلب نشد برای کیک درست کردن. منم با خودم گفتم بی خیال سفارش میدم. اینه که چند روز مونده به تولد رفتم قنادی و پرس و جو راجع به کیک. البته رفتم قنادی ایرانی چون قنادی های اینجایی که اصلا" کیکشون خوردن نداره بس که شیرینه. خلاصه یه کیک برای سی نفر  حدود 120 دلار. حالا نه اینکه فکر کنین از این کیک هایی که تو ایران آلبوم میذران جلوی آدم و از این حرفاها. نه یه کیک خیلی معمولی و ساده ی صورتی رنگ. خلاصه زورم اومد این همه پول بدم و بالاخره با تشویق شوشو کیک تولد رو خودم درست کردم و دیدم خوب از آب در اومد. خلاصه اونقدر هیجان زده شدم که منم داوطلب شدم برای بچه ی یکی از دوستام کیک تولد درست کنم و اونم خوب شد. دیگه از اون موقع ما افتادیم به کیک درست کردن و تکنیک های مختلف رو هی تست میکنیم. تقریبا" هم تمام آخر هفته ها کیک یا کاپ کیک و ... درست میکنیم و میشینیم با قهوه یا چای میخوریم. در این راستا بنده یه چند کیلویی هم چاق شدم ولی اصلا" هم تو فکر رژیم گرفتن نیستم چون این کیک درست کردن و خوردن ها خیلی مزه میده. اینا رو برای این گفتم که خیلی موقع ها آدم فکر میکنه خیلی از کارا خیلی سخته و از پسش برنمیاد. ولی وقتی اراده میکنی یا مجبور میشی انجامشون بدی میبینی نه خیلی هم کار سختی نیست.  

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱ - دريا


تغییر

خیلی وقته ننوشتم و این خیلی وقت شاید هر روزش به وبلاگم سر زدم و دلم خواسته بنویسم و ننوشتم.

خیلی چیزا درونم تغییر کرده. البته بهتره بگم درون من و شوشو. یه چیز عجیبی توی رابطمون در جریانه. یه چیزی که من همیشه دنبالش بودم. همیشه میخواستمش و براش تلاش میکردم ولی نمیشد و حالا شد. خب چطوری بگم من عشق میخواستم و توی رابطمون همیشه عشق بود و نبود. حالا اما هست. یه جور عمیق و یه جور تازه ای. عشق از اون مدلاش که وقتی با یه نفر تازه دوست شدی احساس میکنی. دلمون برای هم تنگ میشه و از هر فرصتی برای با هم بودن استفاده میکنیم. به هم گوش میدیم و همدیگرو حمایت میکنیم. شاید این همیشه توی زندگی ما بوده ولی نه الان فرق میکنه. این اون چیزیه که من همیشه میخواستمش و حالا دارمش و هزار بار خدا رو بخاطرش شکر میکنم. این رابطه ایه که من وقتی شوشو رو برای اولین بار دیدم میدونستم که قراره اینطوری بشه و شد و جالبه که همه ی تلاش های گذشته ی من بیفایده بود. شاید هر چیزی یه زمانی داره. شاید قراره آدما یه مرور به بلوغ برسن. شاید قراره من یاد بگیرم که صبور باشم و امیدوار و مطمئن. شاید این اون چیزیه که من باید در مورد شازده کوچولو هم یاد بگیرم. به خودم و به اون زمان بدم بدون اینکه اینقدر آشفته و نگران بشم. کاش یادم بمونه که واقعا" عشق و ایمان میتونه همه چیز درست کنه. و مهمتر از همه میتونه حالا آدم رو خوب کنه. 

بگذریم. این روزا، همین روزای معمولی زندگیه که دلم میخواد قدرشو بدونم. یادم باشه که هر لحظه ی زندگی یه هدیه ی ناب و برگشت ناپذیره. خرابش نکنم و با تمام وجود حسش کنم. خیلی وقتا با خودم میگم دریا توی همین لحظه ممکنه همه چی تموم بشه حواست باشه. اگه امروز آخرین روز زندگیت بود چیکار میکردی. میدونم شاید خیلی از کارا رو که عقل و منطقم میگه نمیکردم. مثلا یکیش روزی هشت ساعت و نیم کار کردنه. ولی دلم میخواد حتی حالا که انتخابم این بوده که کار کنم از کارم هم لذت ببرم.

اینا همش فکر میکنم از مواهب زندگی اینجاس. زندگی کردن اینجا و دیدن آدما با دیدگاههای متفاوت این فرصت رو به من میده که خودمو  و عقایدم رو دوباره بررسی کنم و دوباره انتخاب کنم که میخوام چطوری فکر کنم. سخته و خیلی وقتا شاید شدنی هم نباشه. ولی دلم میخواد براش تلاش کنم. یه چیزی که در مورد خودم فهمیدم اینه که خودمو دوست ندارم. همیشه فکر میکنم که به اندازه ی کافی خوب نیستم یا به اندازه کافی موفق نیستم یا به اندازه کافی زیبا نیستم یا ... . خیلی موقع ها حتی وقتی بقیه ازم تعریف میکنن درونم یه چیزیه که نفی اش میکنه. این از اون چیزاس که دلم میخواد روش کار کنم. درست میشه میدونم. میدونم همیشه وقتی نکته ها رو میبینم بعد یه مدتی محو میشن.

خلاصه اینکه این برای اینکه ازم بی خبر نباشید :)

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱ - دريا