|
فرشته هاي كوچولوي من |
|
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
دريا
آرشیو وبلاگ
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
لینک دوستان
روز به روز همراه زندگي
نوشته های زنجبیلی
پرستو جونم
مثل روزهای پاییزی
من و ام اس
بانوی مهر
روبان سفید
در آغوش یک غریبه
یادداشتهای صحرا
من
تولدي ديگر
من و شازده کوچولو
من در این آبادی پی چیزی می گشتم
روزگار من و دارا و آسا
صدف
خانواده ی کوچک من
آیدا
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
این هفته
هفته ی گذشته هفته ی شلوغی بود. مهمونی مهد سفید برفی و مهمونی شرکت خودم. هنوزم اینجا مشکل ارتباط برقرار کردن دارم. یعنی من عملا" هیچ دوست نزدیک غیرایرانی ندارم. اینکه میگم نزدیک منظورم دقیقا" همون نزدیکه. وگرنه چند تا از همکارام یا همسایه ام رو باهاشون سلام و علیک دارم و نیمچه گپی هم میزنیم ولی دنیای من با دنیای یه کانادایی خیلی فرق میکنه. نگرانی های من با نگرانی های یه کانادایی فرق میکنه. مثلا" اگه من ایران بودم و مراسم مهد بچه ام بود حتما" اونجا با یکی دو نفر دوست میشدم و با خیلی ها هم گپ میزدم ولی اینجا اصلا" نمیشه. نه اینکه من نتونم تقریبا" هیچ کس نمیتونه. اونقدر دنیاهامون با هم فاصله داره که ...تازه مشکل زبان هم هست. اینم شاید یکی از تعاریف غربت باشه. یعنی اینکه منی که روابط عمومیم اینقدر قوی بود حالا اینجا بزرگترین مشکلم برقراری رابطه با دیگرانه. حالا فکر کنین شغلم هم یه چیزیه که توش روابط عمومی خیلی مهمه.
خدا نصیب نکنه. منی که توی ایران عشقم دیدن آدمای جدید و جلسه رفتن و اینا بودن حالا وقتی قراره بریم یه جایی آدم جدید ببینم اونقدر حالم بد میشه که بیا و ببین.
یادمه توی ایران یه کلاسی میرفتم که یکی از تمریناش این بود که از فضای امن تون بیاین بیرون و خلاصه یه تمرین هایی در این راستا میدادن. یعنی باید کارایی رو میکردیم که هیچ وقت نمیکردیم. دلم میخواد به معلم اون کلاس بگم از فضای امن بیرون زدن یعنی این تجربه ای که من دارم الان میکنم نه اونی که اون موقع میکردم که اصلا" بازیچه بود. از فضای امن بیرون زدن یعنی وقتی میخوای یه کار جدید بکنی دستات یخ کنه و ضربان قلبت تند بشه و زانو هات بلرزه. من دارم این چیزا رو تجربه میکنم.
دروغ چرا؟ خیلی روزا میگم دیگه نمیرم سر کار. پولش که هیچیمون نمیشه, برناممون هم فعلا" اینه که بعد از گرفتن سی تی زن شیپمون برگردیم ایران. چرا دارم اینقدر خودمو زجر میدم؟ ولی بازم اون منی که توی منه نمیخواد کم بیاره و نمیخواد عقب نشینی کنه. میخواد ثابت کنه میتونه.
شوشو طفلک خیلی تحت فشاره. حساب کن چیزی رو که با هزار زحمت توی ایران ساخته رو داره نابودیشو میبینه و هیچ کاری ام نمیتونه بکنه فقط حرص میخوره و من واقعا" میفهمم که چقدر قضیه براش سخته. میدونین به نظر من آدمایی که توی ایران شرایطشون معمولیه و خب سطح زندگیشون از لحاظ اجتماعی یا اقتصادی متوسطه خیلی راحت تر میتونن با شرایط اینجا کنار بیان تا مثلا" یه آدمی مثل شوشو که توی ایران تا ته کار و تخصص خودشو رفته بود.
بگذریم اینم قسمتی از زندگیه که باید طعمشو چشید و وقتی توی آگاهی باشی طعمش شیرین هم میشه :)
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ - درياامشب
امشب رفتیم کنسرت مدرسه ی شازده کوچولو. هرسال این موقع مدرسه شون یه کنسرت توی یه سالن تاتر برگزار میکنه و توش همه ی بچه ها برنامه اجرا میکنن. اینکه میگم همه یعنی واقعا" همه. هر کلاسی یه برنامه ی رقص داره و یه برنامه ی آواز. برنامه ها طوریه که کاملا" گروهیه و توش هیچ بچه ای بصورت فردی مطرح نمیشه. یعنی فکر کنین که شازده کوچولو که کاملا" خجالتیه و اصلا" اهل اینکه تو هیچ پرفورمنسی شرکت کنه نیست هم، باید توی اجراها شرکت کنه.
چیزی که کاملا" مشهوده وقت و زحمتیه که پای این قضیه کشیده شده و مساله کاملا" جدی گرفته شده. مدرسه یه گروه کر داره که بچه هایی که دوست دارن عضوشن و هفته ای یکبار تمرین دارن و کاملا" حرفه ای کار میکنن.
خلاصه اینکه یاد ایران افتادم و این پنج سال که بچه ام توی یکی از بهترین مدارس تهران درس خوند و امان از یه کار گروهی. اگرم مراسمی بود توش یه بچه رو که مهارت خاصی داشت مطرح میکردن یا به بچه هایی که برتر بودن به قول خودشون جایزه میدادن. خلاصه همش تک روی و بهتر و بدتر کردن و داغون کردن اعتماد به نفس بچه ها.
به شوشو میگفتم فکر کن ایران چقدر پتانسیل داره. توی موسیقی، توی شعر، توی رقص. این تنوع فرهنگی که اینجا بهش افتخار میکنن رو ما تو ایران فقط برای تحقیر هم مطرحش میکنیم. شاید میشد افتخار کنیم به اینکه توی کشورمون ترک داریم کرد داریم بلوچ داریم و ...ولی یه مشت بی همه چیز همه چیزو نابود کردن. وقتی به این چیزا فکر میکنم احساس خفگی بهم دست میده و باعث میشه نتونم اونجور که باید از لحظات لذت ببرم. مثلا" هی با خودم فکر میکنم اگه به جای این شعرا یه شعر فارسی بود با صدای تار و دف فکر کن چه کیفی میداد. البته فکر کنم دیگه دارم پرو میشم. باید صدهزار مرتبه شکر کنم که یه همچین فرصتی برام فراهم شده.
بگذریم. خلاصه اینکه شب خوبی بود. شام هم رفتیم رستوران ایرانی و الان هم که در خدمت شماییم.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ - درياحس خوب من
دیشب رفتیم کنسرت مستان و همای. واقعا" عالی بود. اونقدر لذت بردم بخصوص از صدای دف و سه تار.
آخرش یه ترانه ای خوند راجع ب ایران. همه از جاشون بلند شدن و خیلی ها هم گریه کردن. یه حس عجیبی داشت کنسرت. از اون شبایی که اصلا" دلت نمیخواد تموم بشه. با خودم فکر میکنم کاش بیشتر از این برنامه ها برم. حالا که اینجا موقعیتش هست باید استفاده کنم.
امروز هم خونه دوستمون دعوت بودیم نهار و امروز هم خیلی خوش گذشت. خدایا ممنون بخاطر وجود دوستای خیلی خوب.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ - دريالعل
بعضی روزا خیلی بهم فشار میاد. بیشترش بخاطر کارمه. اونقدر که یه روزایی واقعا" دلم میخواد میشد سرکار نرم. منی که در تمام زندگیم با عشق رفتم سرکار و از کارم انرژی گرفتم. حالا شرایطم یه جوریه که تو کارم انرژی باید مصرف کنم. حساب کنین یه حرف زدن ساده که اگه تو ایران باشی ازش لذت میبری ابنجا برات عذابه. سخت ترین کار برام تلفنی حرف زدن بامشتریاس. مثلا همین امروز یه مشتری زنگ زده بود و من رسما" نفهمیدم چی میگه و مجبور شدم ازش بخوام تا با همکارم صحبت کنه. واقعا" بعدش دلم میخواست بشینم گریه کنم. خیلی سخته. همش به خودم میگم:
"چیزی که منو نمیکشه حتما" قوی ترم میکنه"
ولی بعضی موقع هاهم با خودم فکر میکنم این چه کرمیه توی من که همش میخواد بهتر باشه و هیچ وقت راضی نیست.
یعنی به گذشته هم که نگاه میکنم میبینم من همش دنبال پیشرفت بودم و هیچ وقت راضی نبودم. توی کارم به محض اینکه جا میوفتادم کارمو عوض میکردم. احساس میکردم دیگه برام جای رشد نداره. شاید اصلا" اومدنم اینجا هم بخاطر همین بود. میدونم اگه توی ایران میموندم همه چیز برام راحت و بی دغدغه ب
شوشو هم حال خوبی نداره. دائم نگرانه وضع شرکتشه و از اونجا که خیلی آدم مسئولیه همش نگران وضع مالی و گرون شدن ارز و این چیزا هم هست. امروز داشتیم فکر میکردیم که ما هرگز توی زندگیمون اینقدر فشار بهمون نیومده بود. با اینکه توی ایران هم همه چیزو خودمون ساخته بودیم و واقعا" هیچ کمکی نداشتیم ولی اینجا خیلی سخت تره.
گذشته از اینا غم غربت هم هست. دروغ چرا بعضی موقع ها دلم خیلی میگیره. آدم تا تجربه نکنه مفهوم غربت رو نمیغهمه. توضیح دادنی نیست. باید تجربه اش کنی. امشب اونقدر دلم گرفته بود رفتم نشستم فیلم عروسی داداشم رو که گرفته بودم گذاشتیم با سفید برفی دیدیم. کلی حالم خوب شد.
بگذریم. با وجود همه ی اینا همش این شعر رو با خودم زمزمه میکنم:
گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیکن به خون جگر شود
پيام هاي ديگران () link جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ - درياتولد
دوشنبه یعنی دیروز هم روز هالوین بود هم تولد سفید برفی. البته من تولدشو یکشنبه که تعطیل بود گرفتم.
طبق معمول دوستامونو دعوت کرده بودم و بچه ها هم با لباس هالوین بودن. دوست عزیزم هم براش یه کیک خیلی خوشگل که صورتی بود و روش هم یه تاج پرنسس داشت درست کرده بود. سفید برفی هم فیری شده بود. لباس سبز که توی دامنش چراغ روشن میشه با دوتا بال و تاج و عصا.
خلاصه کلی بهمون خوش گذشت. دیشب هم راه افتادیم و رفتیم تریک اور تریت. خیلی جالب بود. مخصوصا" تزئینات خونه ها و رفتار مردم که چقدر دوستانه بود. پارسال اصلا" تو حال و هوای هالوین نبودم ولی امسال خودمم جادوگر شده بودم و کلاه گیس صورتی گذاشتم و کلاه جادوگری دوستم رو هم قرض گرفته بودم. خلاصه برای خودمم جالب بود.
جالبیه قضیه اینجاس که ما خودمون تو ایران تقریبا" همین رسم رو بصورت قاشق زنی داریم که البته مثل بقیه چیزا هیچی ازش باقی نمونده به غیر از خشونت.
توی شرکت هم همه با لباس هالوین اومده بودن و کلا" خیلی بامزه بود. هر چند که اینجا کلا" همیشه کار هست و هیچ وقت آدم بیکار نمیشه.
بگذریم.
اوضاع به غیر از مریضی سفید برفی خوبه. بعضی روزا حالش خیلی بده که اون روزا یکی باید بیاد منو جمع کنه چون خودم حالم بدتر از اون میشه.
کارم سخته و زیاد و همش باید یاد بگیرم. ولی هر وقت میام غر بزنم یاد این میوفتم که چقدر وضع کار اینجا خرابه و خیلی ها آرزوی کار پیدا کردن دارن.
خلاصه اینکه زندگی داره با شتاب و یکنواخت میگذره. منم دارم سعی میکنم که طعم لحظه های با هم بودن رو بچشم و البته بعد از هر بار بالاترین خوندن یا کلا هر خبری درباره ی ایران خوندن بشدت به خودم میگم که نه اصلا" نباید برگردم :(


