فرشته هاي كوچولوي من

این هفته

گفته بودم که شنبه ها سفید برفی میره کلاس و من میام توی کافی شاپ میشینم؟ الان توی همون کافب شاپم. تصمیم گرفتم هر هفته بنویسم. گوش شیطون کر البته.

از روز سه شنبه کارمو شروع کردم. این شرکت برخلاف اون شرکت قبلی که از روز اول کار ریختن سرم، تمام هفته ی گذشته رو ترینینگ داشتم. یعنی یه مشت ویدئو ریختن جلوم و گفتن اینارو تماشا کن. البته از اونجایی که ایرانیان عزیز همه جا گند میزنن مدیرعامل شرکت قبلیم ایرانی بود و دیدین چه دهنی ازم سرویس کرد.

خلاصه اینکه این شرکت جدید به نظرم کار هر کسی مشخصه و از هر کسی هم به اندازه ی توانش توقع دارن. یعنی ازت توقع ندارن از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو بلد باشی.

تو هفته ی گذشته دوتا جلسه داشتیم که توی هر دوتاش فهمیدم که حالا خیلی مونده که من بتونم مثلا" برم توی جلسه و آدم ها رو قانع کنم که مثلا" نظر من رو بپذیرن یا روی بقیه بخوام تاثیر بذارم و این یعنی اینکه فعلا" باید پوزیشن فعلی رو سفت بچسبم و بالا بالا نپرم.

رئیسم یه آقای خیلی خوبه هنگ کنگیه و توی اتاقی که فعلا" هستم سه تا آقا همکارمن که هر سه تاشون کانادایین. حالا حساب کن اینا جک میگن و من هیچی نمیفهمم و عین احمق ها فقط میخندم.

یکی از همکارام یه مرد چهل و دو سه ساله اس. اسمش آرنولده و هیکلش هم عین آرنولده ولی تصور کنین که تو هر گوشش دوتا گوشواره اس. از این حلقه ای ها. خلاصه اولش با توجه به فرهنگ غنی ای که ماها داریم من خیلی توی واکنش بودم نسبت بهش به خاطر ظاهرش و یه کمی هم اواخواهره. البته بعدا" فهمیدم زن داره و دوتا دختر تین ایجر. ولی حالا بهتون بگم که سگ این آدم به این حاج آقاهایی که یقه ی بلوزشون رو تا گردن میبندن و ریششون رو با تیغ نمیزنن و تسبیح میگیرن دستشون می ارزه. میدونین بخاطر چی ؟ بخاطر اینکه این آدم خودشه. خود واقعیش بدون ریا و تظاهر و داره زحمت میکشه و کار میکنه نه دزدی. خلاصه کلن چیزی که توی اینا دوست دارم واقعا" همین سادگی و یه رنگیشونه.

واقعا" هربار با خودم فکر میکنم میبینم اصلا" دلم نمیخواد برگردم ایران. به نظرم ایران شاید نسلها طول بکشه که بشه یه جامعه ی نرمال.

دیگه اینکه تو هفته ی گذشته روابطم با شازده کوچولو افتضاح بوده. افتضاح. یعنی یا من داد زدم یا اون داد زده. کلا" از وقتی اومدیم اینجا درس رو بوسیده و گذاشته کنار. نمره هاش افتضاحه و اینکه تمام زندگیش کامپیوتره. تقریبا" این بچه معتاده به کامپیوتر. نمیدونم چیکار کنم. صداش کلفت شده و من دیگه رسما" حریفش نمیشم. وقتی میخوام باهاش حرف بزنم عصبی میشم و حرفام تبدیل میشه به فریاد. خلاصه اینکه حسابی بریدم. نمیدونم چه طوری میتونم این بچه رو بندازم توی مسیر درست. میدونم خیلی منفی ام نسبت بهش. ولی نمیدونم چیکار باید بکنم. دیروز تصمیم گرفتم اینقدر بهش گیر ندم و یه کمی باهاش مثبت باشم ولی وقتی میبینم تمام مدت پای کامپیوتره واقعا" حالم خراب میشه و شروع میکنم به غر زدن و اونم جواب میده و دوباره جنگ شروع میشه. کاش یکی بهم میگفت چاره چیه. من از صبح تا شش بعداز ظهر سرکارم و اونم اصلا" ترجیح میده من نباشم تا بتونه پای کامپیوتر باشه. تازه روابطش با باباش از اینم بدتره. فقط میدونم با دعوا و مرافعه کار درست نمیشه ولی نمیدونم با چی درست میشه.

دیگه همین سرتون رو درد نیارم. بالاخره خدا یه راهی جلوی پام میذاره. راستی یه هفته ای هستش که شروع کردم به نماز خوندن. اونقدر بهم مزه میده که خدا میدونه. اصلا" کلی حالم خوب میشه. البته فقط نماز صبح و شبم رو میخونم ولی کاشکه ادامه بدم و دوباره قطع نشم. زمانی که از نمازم دیگه دریافتی نداشته باشم نمازم رو قطع میکنم متاسفانه. امروز سفید برفی هم باهام نماز خوند. اونقدر بامزه میخوند که داشتم از خنده می مردم. دلم میخواست صداشو ضبط میکردم.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ - دريا


خبر خبر

بالاخره اون کاری رو که میخواستم پیدا کردم. یه کار خوب توی یه شرکت خیلی معتبر با درآمد خیلی خوب. البته بگذریم که خیلی انرژی گذاشتم ولی می ارزید. از سه شنبه کارم شروع میشه و باتوجه به اینکه شوشو ایرانه خیلی کارم زیاده.

یه فرق جالبی که بین یه کشور پیشرفته با یه جایی مثل ایران داره اینه که هر کس واقعا" در سرجای درست خودش قرار میگیره. وقتی میخوان به کسی کار بدن واقعا" کار رو مطابق تجربه و تحصیلاتش بهش میدن. حالا شاید اینجا هم آشنا داشته باشی راحت تر کار پیدا کنی ولی اصلا" در جایی که لیاقتش رو نداری قرار نمیگیری. نکته ی بعدی اینه که وقتی میگن کار یعنی کار. یعنی کار. یعنی کار. نه وقت تلف کنی و علافی. یعنی وقتی سرکاری نمیتونی و وقت نداری بشینی وبلاگ بنویسی یا چت کنی. اینو با توجه به آمار وبلاگ هایی که در ساعات اداری تو ایران آپ میکنن میگم که واقعا" تاسف آوره.

خلاصه اینکه من دارم تند تند مینویسم چون میترسم تا یه مدت طولانی نتونم آپ شم.

شوشو جای شرکت رو فروخت برای اینکه پیش پرداخت خونه ی اینجا رو بدیم و الان در حال رایزنی هستش که یا شرکت رو بفروشه یا درشو ببنده و بیاد اینجا.

دیگه اینکه سفید برفی و شازده کوچولو هم مشغول خوش گذرونی ان. یعنی سفید برفی هفته ای یه روز میره کلاس باله و هفته ای یه روز هم کلاس نقاشب. شازده کوچولو میره کلاس گیتار و شنا. خداییش توی گیتار خیلی پیشرفت کرده و واقعا" هم علاقه داره. مرسی از معلمش که خیلی مثبته.

دیروز رفته بودم پیش مدیر شازده کوچولو. آخه یه روز که من یه قرار کاری داشتم شازده کوچولو دل درد گرفته بود و از مدرسه زنگ زدن که بریم دنبالش و بیاد خونه ولی من نمیتونستم برم . گفتم اگه میشه خودش بیاد چون خیلی خونه به مدرسه نزدیکه. وقتی رسیدم خونه در کمال تعجب دیدم مدیرش آوردتش. خلاصه دیروز رفتم پیش مدیرش برای تشکر شما نمیدونین چقدر انسان نازنینی بود. چقدر راجع به شازده کوچولو نظرهای جالبی داد یعنی واقعا" معلوم بود وقت گذاشته و بچه ها رو میشناسه و کلی انرژی مثبت به آدم میداد و من دوباره به نتیجه رسیدم که چقدر این آدم در جای درستی قرار داره و اصلا" شخصیتش برای این کار ساخته شده. 

دیگه اینکه کلاس باله ای که سفید برفی میره هر وقت معلمش رو میبینم کیف میکنم این زن بسیار خوشگل و خوش هیکله و لبخند از لبش نمیوفته. آدم کیف میکنه وقتی میبینتش. عضلاتش اونقدر ورزیده اس که نگو. حالا توی همین کلاس یه بچه ای میاد که مشکل پا داره و با عصا راه میره و طبعا" آروم تر از بقیه ی بچه ها. هر وقت این بچه رو میبینم واقعا" فکر میکنم که چقدر جامعه ی اینجا افراد معلول رو با آغوش باز میپذیره و این خودش پر از حسنه هم برای سالم ها و هم برای افراد کم توان جسمی

بگذریم. خیلی حرف زدم. امیدوارم بتونم زود آپ کنم. دلم میخواد یه خاطره ای از این روزا داشته باشم چون میدونم ده سال دیگه برگشتن به این خاطرات کلی بهم انرژی میده.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ - دريا


عید

عید امسال برام با تمام عیدای قبلی فرق داشت. شاید چون من از اون دسته آدمایی ام که باید یه سری کارا رو انجام بدم تا یه سری چیزا باورم بشه. امسال با بچه ها و شوشو نبودم و این سخت ترین قسمتش بود. همونطور که گفتم رفتم فرانسه برای کمک به خواهر شوشو و دخمل نازش. ولی خداییش دوری از بچه ها خیلی برام سخت بود. بخصوص دوری از سفید برفی که وقتی تلفنی باهاش حرف میزدم قلبم درد میگرفت. خلاصه اینکه سخت بود ولی تجربه ی باارزشی بود هم برای خودم هم برای شوشو. کلا" که توی پاریس اصلا" کسی توی حال و هوای عید نبود. قبل از رفتنم با سفید برفی سفره ی هفت سین چیدیم. سفید برفی که خیلی ذوق داشت به هفت سین میگفت نسرین. توی پاریس هم یه سفره ی هفت سین نصفه نیمه چیدم که یه کمی بریم تو حال و هوای عید. ولی لحظه ی سال تحویل خواب بودم . چند دقیقه بعد سال تحویل بیدار شدم و بی بی سی فارسی دیدم و یه کمی حال و هوامون عوض شد.

وقتی از پاریس برگشتم توی فرودگاه مونترال توقف چند ساعته ای رو داشتم که با دوستم صمیمی قدیمیم قرار گذاشتم و کلی از دیدن هم ذوق کردیم. وقتی نبودم آسم سفید برفی شدید شده بود. دچار حمله شدید شده بود و یه شب هم بیمارستام بودن. شوشو حسابی خودشو باخته بود و این بدترین قسمت قضیه بود. توی فرودگاه کلی گریه کردم وقتی بچه ها رو دیدم. ولی بهرحال بعضی موقع ها سختی ها آدم رو میسازه. 

از وقتی برگشتم به طور جدی دارم دنبال کار میگردم. دوجا مصاحبه داشتم که یکیش خیلی مربوط به کارمه و خیلی امیدوارم جور بشه.

دیگه اینکه یه کار خیلی مهم کردیم و اونم اینه که خونه خریدیم اینجا. حالا به چه مصیبتی وام گرفتیم و چقدر شوشو بیچاره استرس کشید بماند ولی بالاخره به این نتیجه رسیده که بیاد اینجا یه کاری رو شروع کنه. آخرین دفعه ای که ایران بود نیمی از سهام شرکت رو به یه سری آدم که رسما دزد از کار در اومدن فروخت. حالا پولش رو که ندادن هیچی دارن کاری میکنن که شرکت بسته بشه. بگذریم که چقدر شوشوی بیچاره این مدت حرص و جوش خورد و داره بزودی میاد ایران که این گندی رو که اینا به شرکت زدن رو یه جوری درست کنه. حالا خودمون هیچی دلم برای اون بیچاره هایی میسوزه که دارن توی این شرکت نون میخورن. یعنی این آدما عینا" مثل این آدمایی ان که توی قهوه ی تلخ میبینین به همون احمقی و بیسوادی و به همون دزدی و جالبه که همشون هم یه کاره ای هستن توی این مملکت بدبخت. حالا آدم میفهمه که چه بلایی داره سر ایران میاد وقتی اینا مدیراشن. خلاصه اینکه شوشو فکر میکرد با فروش شرکت هم یه پولی گیرش میاد هم مسئولیتش کمتر میشه و میتونه یه کاری رو اینجا شروع کنه که جفتش اشتباه از کار دراومد و همه ی این اتفاقات باعث شد شوشو بیشتر از ایران دل بکنه.

خلاصه اینکه یه ماه و نیم گذشته پر از بالا پایین شدن بود برامون. در ضمن به شدت پول نداریم و مجبوریم حسابی صرفه جویی کنیم. این برای ما که مدت خیلی زیادی بود که توی ایران خیلی لردی زندگی میکردیم واقعا" سخته. یعنی دائم در حال دودوتا چهار تا کردنیم واقعا" برگشتیم به ده دوازده سال پیش که تازه ازدواج کرده بودیم و زیر قرض بودیم و ...

حالا از خوبیاش بگم که با وجود تمام مشکلات من و شوشو عاشقانه هامون خیلی بیشتر از تمام سیزده سال گذشته اس. حالا دیگه مطمئنیم که چقدر هم رو دوست داریم و در ضمن چقدر با هم تفاوت داریم و همین تفاوت هاست که داره ما رو جلو میبره. هر روز صبح دعا میکنم از خدا میخوام که اون چیزی که اون برام صلاح میدونه توی زندگیم مقدر بشه. با شازده کوچولو روابط معقول تری دارم. یعنی احترام بیشتری بینمون برقراره. با سفیدبرفی ام مثل همیشه همه چیز عالیه.

خلاصه این همه حرف زدم که بگم عزیزانم سال نوتون مبارک. شاد باشید و در پناه خدا.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ - دريا


برف

نمیدونم چرا همیشه از رانندگی توی برف میترسیدم. شاید بخاطر اون تصادف کوچولویی بود که بابا وقتی بچه بودم توی برف کرد. بهرحال این حس ترسیدن از رانندگی توی برف همیشه برام وجود داشته. 

یادمه پارسال که سال اولی بود که اینجا بودیم و شوشو هم نبود, یه روز برف اومد و من صبحش اونقدر ترسیده بودم که نه شازده کوچولو رو بردم مدرسه نه سفیدبرفی رو بردم مهد. 

امسال ولی قضیه فرق میکرد. باید میرفتم سرکار و شوخی بردار نبود. چند بار برف اومد و منم راه افتادم و رفتم سرکار و خلاصه ترسم خیلی خیلی ریخت. دیشب اما برف اومد. چشمتون روز بد نبینه عجب برف سنگینی. خونه ی ما بر یه خیابون اصلیه و تقریبا" هر نیم ساعت یه بار ماشین میاد و خیابون رو تمیز میکنه بنابراین توی این خیابون کسی گیر نمیکنه. صبح با بچه ها راه افتادیم به سمت مدرسه. ولی خیابون مدرسه ی شازده کوچولو وحشتناک بود. یعنی رسما" ترسیده بودم و همش صلوات میفرستادم. بالاخره شازده کوچولو رسید و بعدش نوبت سفید برفی بود. توی راه پشت یه چراغ قرمز برف از روی سقف ماشین لیز خورد اومد رو شیشه و مجبور شدم پیاده بشم وشیشه رو تمیز کنم. عملا" یه چراغ سبز رو از دست دادم ولی هیچ کدوم از ماشین های پشت سرم یه بوق هم نزدن. یعنی کیف کردم. واقعا" اگه ایران بود و توی ترافیک یه چراغ سبز رو از دست میدادی بخاطر اینکه شیشه ات رو پاک کنی فکر کنم فحش خواهر مادر بود که میشنیدی. خلاصه وقتی رسیدم مهد سفید برفی معلمش گفت عجب شهامتی داری توی این وضع راه افتادی اومدی. بیشتر بچه ها زنگ زدن گفتن نمیایم. 

موقع برگشت اما... پدرم دم خونه در اومد. ماشین رو نمیتونستم بیارم توی پارکینگ. چون این ماشینهایی که خیابون رو تمیز میکنن برف رو سر میدن کنار خیابون و عملا" دم پارکینگ ما یه کپه برف جمع شده بود. خلاصه به چه بدبختی ماشین رو آوردم تو. بعدش برفا رو پارو کردم و فهمیدم عجب کار سختیه. خلاصه نصفش رو که پارو کردم دیدم دارم غش میکنم. اومدم تو یه صبحانه ی مفصل خوردم و حالا باید برم بقیه اش رو پارو کنم. 

اینم از تاثیرات مثبت مهاجرت در زندگی که باعث میشه خیلی خیلی آدم قوی بشه. هاهاهاها....

 پ.ن: دارم میرم پاریس تنهایی بدون بچه ها و شوشو. برای کمک به خواهر شوهر نازنینم که تازه بچه دار شده. ولی از همین الان دارم فکر میکنم چطوری دوری سفید برفی رو دووم میارم. خیلی برام سخته دوری از نازنینم. شاید چون کوچولو ترینه. ولی میدونم تجربه ی خوبیه برای هممون.

نوشته شده در چهارشنبه 29 فوریه

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ - دريا


این شهر

یه چیزی که توی این شهر خیلی دوست دارم کتابخونشه. توی زندگیم همیشه عاشق کتاب خوندن بودم. شاید یکی از بهترین تفریحات زندگیم همیشه کتاب خوندن بوده. بچه که بودم بابام توی یه اداره ی دولتی کار میکرد که یه کتابخونه بزرگ و عالی داشت. یادمه تابستونا خیلی از روزا با بابا میرفتم اداره شون و از صبح تا شب فقط توی کتابخونه میموندم و کتاب میخوندم.

بعد از اون وقتی دانشجو شدم, چون همزمان کار میکردم همیشه یه قسمتی از درآمدم مال کتاب خریدن بود ولی بیشتر کتابامو بعد از اینکه خوندم میبخشیدم. یه مقدار زیادی از کتابامو قبل از اومدنم به اینجا دادم خانوم برادرم ببره بده به کتابخونه.

اینجا توی این شهر حداقل سه تا کتابخونه هست و من عاشق هر سه تاشونم. خیلی از روزا من و سفید برفی و شازده کوچولو میاییم کتابخونه و هر کدوممون سرگرم کتاب خوندن خودمون میشیم. این کتابخونه ها از هر عنوانی که فکر کنین کتاب دارن. از آشپزی و خیاطی و تیکه دوزی بگیر تا کتاب های رنگارنگ برای بچه ها.

الان من که حوصله ام توی خونه سر رفته بود یه قهوه گرفتم و اومدم توی محیط آروم اینجا نشستم  و دارم برای خودم اینترنت گردی میکنم. یه کتابم گرفتم که به نظرم خیلی خوب میاد. در مورد رفتار با نوجوانان. اسمش هست:

Hug me, Hear me, Trust me

نمیدونم ترجمه شده به فارسی یا نه ولی فوق العاده است کتابش.

پ.ن: این روزا بعضی موقع ها یاد محیط کارم میوفتم و اینکه چقدر اذیت شدم ولی خوشحالم که بیشتر از این اجازه ندادم که استثمار بشم. باور دارم که روزای خوب در انتظارمن. در ضمن خیلی خوشحالم شوشو فردا میرسه. الان توی راهه. خدایا سفرش راحت باشه. هر چند که یه سفر طولانیه ولی امیدوارم خیلی بهش سخت نگذره.

یادم باشه دیگه از این دلانی قهوه نگیرم. واقعا" هیچی استار باکس نمیشه.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ - دريا